سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
گنجشک - دهکده(دیگه بحث سیاسی نمی کنم)این وبلاگا مال تو فقط تو


گنجشک

ارسال‌کننده : کد خدا در : 22/3/89 5:0 صبح



روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه میگفت :

می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنودو یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد .

و سر انجام روزی گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست "

گنجشک گفت : " لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟  چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی بغضی راه را بر کلامش بست .

سکوتی در عرش طنین انداز شد .  فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .

خدا گفت : " و چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرد .

 


 


کاش تو هم میفهمیدی اگر من چیزی گفتم تنها به خاطر خودت بوده






کلمات کلیدی : گریه گنجشک، دوست داشتن خدا